![]() |
||||
|
|
||||
|
|
||||
|
|
|
|
|
|
مصاحبه اختصاصي دوسالانه 2008 سويل با مانولو سانلوکار، گيتاريست فلامنکو قسمت دوم »» مطالعه قسمت اول
غرور تخریب می کند اما احساس رضایت نه
اجراي برنامه آن پسر بچه به مذاق پپه پينتو خوش آمد، اما او به تازگي سفر دوره اي اش را تمام کرده بود: برادر زنش توماس پاوون به پسرک گفت: پپه مرچنا تازه دوره اش را شروع کرده، تو مي تواني همراهش باشي و وقتي او کارش به پايان برسد مي آيي و با من کار مي کني. اما نمي توانيم پول زيادي به تو بدهيم. " به من51 سال پيش 50 پزوتا مي دادند. پدرم بايد 1000 تاي ديگر مي داد تا من پيشرفت کنم چون تنها چيزي که برايش مهم نبود پول بود، چيزي که او مي خواست پيشرفت من بود. به خاطر دارم که من بچه بودم و مرچنا مرا شما خطاب مي کرد. مرچنا يک جنتلمن بود. مي داني وقتي در بستر مرگ بود و زنش پرده ها را مي کشيد تا آفتاب به او نخورد چه مي گفت؟ زن آفتاب را از من نگير، چون بايد تاريکي زيادي ببينم. انگار تاريکي ديدني بود.
»» به نظر من پاکو کامل است همان روزها بود که با رامون سانچز گومز، رامون د آلخسيراس نيز که کمي از او بزرگتر بود دوست شد و عادت داشت تا خاسينتو والدراما را نيز همراهي کند: " رامون دوست من بود. براي ستاره شدن به دنيا آمده بود و ژست سينمايي خارق العاده اي داشت. روزي به من گفت برادري دارد که من بايد به او گوش کنم. و اين کار را کردم. وقتي پاکو را شناختم کارهاي او را بر گيتار ديدم و او احساسات و پاساژها را به زيبايي در يک ملودي پيچيده اي که به يک نت ختم مي شد غرق مي كرد. چطور ممکن است يک جوان اينقدر با استعداد باشد تا بتواند آنچه را که چندان لازم نبود بياموزد؟ او سه يا چهار سال کوچکتر از من بود و من به خودم گفتم: او با استعداد ترين با استعدادهاست. در آن زمان خانواده اش در مادريد زندگي مي کردند و او به خانه من مي آمد و من به خانه او مي رفتم و اينگونه روزها را مي گذرانديم". حالا، مانولو سانلوکار مي داند که يک سبك را بايد انتخاب كند ، سبك پدر و خانواده اش يا موسيقي پاكو ؟انگار که بخواهي بالاجبار بين دالي و پيکاسو يکي را انتخاب کني : " اين مقايسه ها مرا شرمنده مي کند. به نظر من پاکو کامل است. معتقدم که ميان کاري که او با مبارزاتش کرده است و کاري که من کرده ام تمام وجوه فلامنکو را مي پوشانيم. زندگي پاکو باعث شده زمينه هاي موسيقي را کشف کند که من وارد آنها نشده ام. و برعکس من خودم را بيشتر در بطن موسيقي کلاسيک مي بينم".
هر دو با هم در موقعيت هاي مختلف همکاري کردند. مثلاً در فيلم سويلي ها اثر
کارلوس سائورا با هم هنر نمايي کردند. و "بولرياي پدرخوانده" را با هم
ساختند.
مانولو مي گويد: نظرمان بر اين بود که با هم آلبومي تهيه کنيم. اما هر وقت
او مي توانست من مشغول کار بودم و بر عکس. روزي که " پدر خوانده " را با هم
ضبط کرديم در استوديو داشتيم به آن گوش مي کرديم و از آن موقعهايي شد که
يک نفر ديگر نمي تواند ساکت بماند و شروع به گفتن حقيقت مي کند. و او به من
گفت: " تو با ملودي و من با ريتم " . خوب آن موقع را به ياد دارم . هر دو
روز را با خوردن بيسکوييت گذرانديم و به هم مي گفتيم اگر پير هاي موسيقي
فلامنکو ما را در اين حال ببينند چه مي گويند، مثل دو پسر بچه شده ايم.
به نظر من هر چه که به پاکو داده شود کم است. پاکو اولين کسي است که مي داند تحسين من در مورد او بي چون و چراست. هيچ کس مثل پاکو نيست. همه فکر مي کنند که او يک نابغه است ولي من فقط به زبان اين را نمي گويم. من مي گويم که او واقعاً نابغه است به اين دليل، اين دليل ، اين دليل. من طرفدار شماره يک پاکو د لوسيا هستم . تمام کارهايي که در دنياي فلامنکو کرده آنقدر با ارزشند که بايد کاملاً بر همه روشن شود. ! البته بسيار روشن کلمه خوبي نيست! البته مي دانيد که کار پاکو شگرف است اما چرا من بايد ارزش خودم را پايين بياورم؟ اين مسئله واکنشي از سوي من است که هيچ ربطي با حسادت ندارد. من هيچگاه حس حسادت نداشتم ، نمي توانم حسود باشم. اما خشمگين مي شوم مثلاً در حوزه موسيقي کلاسيک وقتي ميبينم که افرادي مثل کارملو برنااولا يا لوئيس د پابلو با آن سطح موسيقي بسيار بالايشان به جاي اينکه منحصراً خود را وقف کشفيات موسيقي کنند براي امرار معاش مجبورند کلاس برگزار کنند". هر چيز خوبي که به فکر پاکو برسد من اولين کسي هستم که از آن خوشحال مي شوم چون اولين کسي هستم که باليدن او را در موسيقي و در استعداد او ديده ام. وقتي او از دانشگاه کاديز دکتراي افتخاري دريافت کرد با اسکورت همراهي اش نمودند، اما هيچ کس او را به اين مراسم دعوت نکرد: " اجازه ندادند ما موزيسين هاي فلامنکو وارد دانشگاه ها شويم". در هنرستانهاي هنرهاي زيبا ويولن و موسيقي فرانسوي بوربونها وارد شد ولي نه از گيتار خبري بود نه موسيقي فلامنکو. امروز وضع دارد تغيير مي کند اما بايد همچنان با قدرت مبارزه مان را ادامه دهيم". همچنين پرنس آستورياس از اين گيتاريست تقدير نموده بود ، مانوئل بوهورکز در مصاحبه اي چاپ شده از کوره او د آندالوسيا مي گويد: " هر چيز خوبي که به ذهن پاکو خطور کند من اولين کسي هستم که از آن خوشحال مي شوم چون اولين کسي هستم که رشد او را در موسيقي و در توانايي هايش ديده ام".عشقي را که من گذاشته ام به هنر تقديم مي کنم ، زمانهايي که کنسرت داشتيم باعث شد تا من سولفژ، هارموني، تصنيف، تنظيم و حتي ارکستراسيون ياد بگيرم. چطور اين کار را مي کردم؟ مغز و زندگي ام را مي گذاشتم. آنا، همسرم سالها پيش مي توانست مرا رها کند. از يک سو اين تلاشها نهفته است و از سوي ديگر عواقب واقعي کارهايي که مي کني. اگر کسي بيرون برود و از هر عابري بپرسد که آيا مي داني چه کسي پني سيلين را کشف کرد؟ احتمالاً چندين بار اين کشف جانش را نجات داده، احتمال دارد که نداند که فلمينگ بوده. من از مردم خيابان انتظاري ندارم اما از سازمانها چرا. موسيقي من به متروپوليتان هال نيويورک رسيده است و در نيويورک تايمز نوشته بودند که " مه ده آ" ( Medea )بهترين باله سال بوده. همچنين نقدها باعث ارتقاء دايرة المعارف صوتي تصويري آندلس شد که آنرا در اکسپو به نمايش گذاشتيم و به نمايشگاه نيويورک برديم. همه اين کارها بسيار خوب است، اما در مورد کارهاي خودم نياز به نقد دارم".
»» تو کولي هستي در حال حاضر در خانه اش در پدروسو در ايالت سويل ساکن است اما قلبش همچنان در گوادالکيوير در سانلوکار جا مانده. در گفته هايش به بوهورگز توضيح مي دهد که کاديز او را فراموش کرده است اما کاملاً احساس مي کند که اهالي خرز او را دوست دارند: او در گفتگوي طولاني اش با فلامنکو ورد مي گويد: " در 17 سالگي من با لا پاکرا بودم ، به خرز مي رفتم و در آنجا محبت کوليان را درک مي کردم . تا مي گفتم که من مرد هستم آنها با من قيام مي کردند: " تو کولي هستي". حقيقت اين است که کولي هاي خرز منحصر به فردند. مانوئل ال سوردرا به خيابان ميرفت و هر کاري دلش مي خواست مي کرد. کولي ها اريستوکراسي ايجاد کرده بودند. مدت زيادي نيست، حتي مردان جوان خرز وانمود مي کنند کولي اند. کولي هايي که من مي شناسم اگر کسي کولي نباشد مرد محسوبش نمي کنند. به همين خاطر من آنها را مرد مي دانم". شايد در گيتار چندان متوجه تغييرات ريز کولي وار که در آوازها وجود دارد نشويم." يک تارانتا که متعلق به شمال آندلس است وقتي در جنوب بکار رود در هر مورد داراي ريتم آندلسي است. ريتم آندلسي داراي همان ريتم در تارانتاي سگيريا و در هر ريتم ديگري است . ساير موارد مقايسات رياضي است. تفاوتهايي در کلام ، در ظاهر و حتي در گذشته و حال وجود دارد. امروزه همه مي دانند، حد اقل من خوانده ام که در طول انقراض عربها و بربرهاي آندلس، با لشکريان مغربي افرادي از هند سفر کردند که حتي تا موسيقي شان را به اين سرزمين آوردند. به اين صورت که قرنها بعد وقتي کوليان به آندلس رسيدند با موسيقي مثل موسيقي خودشان آشنا شدند که در طي سفر طولاني شان از هند و از طريق اروپا نيافته بودند.
»» غرور تخریب می کند اما احساس رضایت نه مانولو سانلوکار در اينکه خود را درگير سياست کند تردیدی نکرد , وي همچنین عضو حزب سوسیاليست مردمي ملقب به انریکه تییرنو گالبان بود و نیز در کنارپاکو کاسرو و سالوادر تابرا مجلس مدنی آندلس را در اوایل قرن کنوني همراهی میکرد. انگیزه من از این کار خدمت رساني بود.من در کنار تییرنو بودم.زمانی که در مادرید زندگی میکردم وارد حزب سوسیالیست مردمي شدم چون در پی صداقت و واقعیت بودم . انسان ها ایدیولوژی ها را همانطور که میخواهند هدايت مي کنند و نتايج آني مي شود که مردم مي خواهند. چطور می توانم به یک عقیده پایبند باشم. من متمایل به یک ایدیولوژی اخلاقي و تاریخی هستم.من به معنی اخص کلمه سوسیالیست نبودم , یا حداقل اینطوری برداشت میشد که من یک سوسیالیست عملگرا بودم بلکه یک انسانگرا نيز بودم و نه فقط یک سوسیالیست عملگرا مانند آنهایی که در ابتداي دموکراسي ادعا میکنند نبودم. انسانیت همانی است که تاریخ را رقم میزد.و در میان فکر و تفکر انسان تمایلات گوناگونی به وجود می آید. وقتي خودم را یک سوسیال دموکرات مي شناسم چون سوسیالیسم از زمان مارکس تا کنون در حال شناخته شدن است مثل يک فيلتر مي ماند که تمام اينها را فيلتر کرده و به افکار بشريت نيز انگ زده است . در حال حاضر از کارگران بيچاره بسیار صحبت می شود و خیلی ها دوست دارند از انها بهره وری کنند.با توجه به جامعه کمونيستي که تا الان داشته ايم از این ایدیولوژی که انسان می تواند براي خودش باشد دفاع میکنم.من به رویای انسان و عدالت اعتقاد دارم و می دانم که از جنبه سیاسی مورد قبول نیست.یک روز شنیدم که ازرامنسین در مورد تفاوت جوانی او و این دوره سوال میکردند ,او گفت زمانی که بیست سال داشت تلاش می کرد که با جمع کردن پول هایش برای خودش ماشین بخرد ولی الان جوانان چشم انتظار این هستند که والدینشان برایشان ماشین بخرند.وقتی که ازدواج کردیم از انجایی که خانه نداشتیم در یک پانسيون زندگی می کردیم و برای من خرید اسباب خانه مهم نبود بلکه انچه برای من اهمیت داشت شریک زندگی ام بود. از زمان مرگ پسرش ,این نوع اتفاقات او را درگیر احساسات کرده است.این اتفاق به مانند یک طوفان عظیم او را دگرگون کرد انطوری که همه فکر می کردند که او دچار دیوانگی شده است.عجیب نیست که الان به روانپزشکش به عنوان نامزدش نگاه می کند زيراچندين بار آنرا گفته: او یک انسان فوق العاده است,همچنین گیتار هم می نوازد.مشکل بزرگی که او و من هم به داريم این است که چگونه غرور را تعریف کنيم.من احساس غرور کردن را بلد نیستم ولی میتوانم احساس رضایت کنم.غرور تخریب می کند ولی رضایت نه. انسان های مغرور معمولا خشن هستند.من احساس خوبی از آندلسي بودنم دارم.ولی از کلمه غرور برای تعریف کردن از خودم استفاده نمی کنم,مثلاً چون بعضی از بومی های منطقه فرانسه از ان که اهل فرانسه هستند احساس غرور می کنند. من غرور را از اعماق سینه ام احساس می کنم ,اگر ان را به وطنم نسبت دهم به اعماق وجودم نفوذ می کند,من خاکم و مردم هستم ,این سرزمین غرور واقعی است و اگر بهتر نيستيم به اين دليل است که بسيار با گذشتيم .از بیرون ما را سرزنش می کنند چون خودمان اجازه اهانت را به آنها می دهیم . به خانم وزير بیبییانا اییدورا مي گويند فلامینکیتا که به یک نوع توهین است چون او براي گسترش فلامنکو آژانس اندلس را مديريت کرده و غم انگیز تر اینکه برخی از روزنامه نگاران زمانی که می خواهند از او کلمه دفاع کنند می پذیرند که کلمه فلامنکو میتواند یک توهین باشد.
پايان
flamenconews.ir
اختصاصي
ارسال مطالب ، پيشنهاد و انتقاد flamenconews@gmail.com تماس آن لاين flamenconews_id@yahoo.com
منبع : |
كليد قلعه جادويي
فلامنكو
پدرو سیه را
Iran Flamenco Artist
مصاحبه با حسن نجف نقد و بررسی
کنسرت
پالو هاي فلامنكو 1 Flamenco roots
ريشه هاي فلامنكو 1
Flamenco Info
هنر فلامنكو
|
All right reserved. copyright 2006 Flamenconews.ir استفاده از مطالب سايت فقط با ذكر نام و آدرس سايت مجاز مي باشد